فقط به دنیای خودت فکر کن

 

 

کودک جان!

داری به چه فکر میکنی؟ به بزرگ شدنت؟ به اینکه آدم بزرگها چه دنیای خوبی دارند؟

فکر نکن!

به هیچ چیز جز کودکی نیندیش..

آدم بزرگها را با حسرت نگاه نکن..

زیرا که من دارم با حسرت نگاهت میکنم!

 

/ 10 نظر / 31 بازدید
*ღ*مرد احساسی*ღ*

حتی غــــــــــــــــــــــــرورم تو را جور دیــــــگر می خواهد به تـــــــــو که می رســــــــد میشــــــــــــــــــــــــــــــــکند... .............. تو کلبه احساسیم منتظرتونم لطفا سر بزنید

سلام خانم موذنی بنده یکشنبه اومدم جلسه اما در کانون بسته بود! [ناراحت]

داود مرادی

سلام خانم موذنی بنده یکشنبه اومدم جلسه اما در کانون بسته بود!

BAHAR

با سلام خدمت شما دوست عزیز.انجمن یک نویسنده اولین انجمن و تالار گفتمان نویسندگان و شعرای ایران از شما دعوت می کند تا با درج دست نوشته های خود در قالب شعر و داستان در این انجمن صاحب یک بخش اختصاصی با نام خود شوید تا قدمی در راه معرفی هنر شما به جامعه نویسندگان و شعرا باشد. با تشکر مدیریت انجمن.

زهره

تو میگویی بلای جان عاشق شب هجران و غم های فراق است ؟ ولی چشمان بی تاب تو گوید بلای جان عاشق اشتیاق است .... (فریدون مشیری )

نجمه

بانو بوی رفتن میدهی !!!!! وقتی برو که گنجشک ها و ستاره ها خوابند !!!!!

زهره

سر خاک من اونی که بیشتر اذیتم کرد بیشتر گریه میکند ... ! اونی که نخواست مارو بالاخره میاد دیدن جسدم ...! اونی که سلام نمیکرد میاد برای خداحافظی ...! عجب روزیه اون روز ...! حیف که اون موقع خودم نیستم ...!

m

بی تومهتاب شبی راهمگان می دانند همگان شعرچشمان تورا می خوانند توکه ازکوچه ی غمگین دلم باخبری... توچرا رسم وفایت گم شد ؟ برق چشمان سیاهت گم شد ؟ با توام ای مه مهتاب شبان باتو ای زلف پریشان جهان بی توصدخاطره ام گریان است بی تواشکم شاعرباران است بی تودیگرنفسم بندامد... قافیه یک دل خوش؛ سیری چندامد؟ بی تو... جوی دل من خشکیده است بی تو... هرشاخه بنی ریشه ازباغ دلم برچیدست بی تو... مهتاب نهان است ز ابر ابرغم باریده ست باتو گفتم ازدل باتوازقصه ی عشقم گفتم وتو... دراوج سکوت بانگاهی پرتردیدوسکوت گفتی ازعشق حذر کن نفسم بندامد قافیه یک دل خوش,سیری چندامد ؟ بی تو... مهتاب رابازهم می خوانم...

عارفه

در کودکی:پاک کن هایی ز پاکی داشتیم-یک تراش سرخ لاکی داشتیم- کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت-دوشمان از حلقه هایش درد داشت-گرمی دستانمان از آه بود-برگ دفترهایمان از کاه بود-تا درون نیمکت جا میشدیم-ما پر از تصمیم کبری میشدیم-با وجود سوز سرمای شدید-ریزعلی پیراهنش را می درید-کاش میشد باز کوچک میشدیم-لااقل یک روز کودک میشدیم...