صبح صادق

رمضان بود...

از نیمه های شب باری در دلم سنگینی میکرد که گه گاه اشک هایی را بر گونه ام جاری میکرد.

بسیار مشتاق بودم آن را در میان بگذارم اما نمیشد.

 

با آنکه گفته بودیم خوب باشیم و بدی را از دلهایمان برهانیم، اما انگار فقط حرفش را زده بودیم، خیلی مانده بود تا در رفتارمان جاری شود.

و من هرگز این را نمیپسندم، برام تعریف نشده بود،

اگر قرار بود خوب باشم پس این یکی به دو ها چه بود که می آمد و میرفت؟!

پس باید حرفی میزدم.

من نمیتوانم نسبت به آنچه دوست ندارم بی تفاوت باشم.

 

اذان صبح را گفته بودند، نمازم را خواندم و سرجایم خزیدم.

داشتم با خودم میگفتم ای بابا... بازهم که بی خبر رفت! خدا میداند بعد از یک سال دوستی هنوز نمیداند من بدم می آید بی خبر برود! و...

شاید چون شهر ساکت بود صدای افکارم را شنید...

 

... و بالاخره آنچه میخواستم را گفتم

و چقدر خوب شد که گفتم.

نمیدانم چرا در این مدت تصور میکردم نگفتن شاید معجزه کند!

اما از آنجایی که من هرگز از تبار نگفتن نیستم نتوانستم صبرکنم و گفتن را آغاز کردم.

 

و اشک ها آنقدر آمدند و آمدند تا حس کردم زلال شده ام،

صافی و روشنی را بازهم در وجودم احساس کردم...

 

همه چیز آرام است...

همه راه ها به محبت ختم میشود...

زیرا که خدا آن بالا، اینجا در کنارمان است...

/ 21 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
maryam_72

سلام عارفه جان خوبی؟ من تازه وبلاگ زدم.قبلا اسمتو توی وبلاگ بقیه بچه ها که میرفتم میدیدم... خوشحال میشم به وب من هم یه سری بزنی و منو هم لینک کنی[گل]

فاطمه***محكم

خوبي عارفه جون.... چه عجب...ممنون از لطفت... التماس دعا

مامان و بابا و دخترشون

سلام عارفه جان .. ما که سالهاست طرفای شما هستیم نه که آدرس اشتباه به شما داده اند ما رو طرفای خودت نمی بینی [نیشخند]

مائده

به نام خدا سلام ... آقا اجازه ؟ [سوال] چرا ما رو لینک نمی کنین اقا ؟[نگران] نموخواممممممممممممممممممم[گریه] خانم ... اجازه ؟ ما آپ کردیم ... [پلک] حظورتون ذوق زدیمان می نماید .... خانم ...اجازه ؟ التماس دعا

maryam_72

سلام گلم کم پیدایی؟طرفای ما هم بیا...به روزم[گل]

مریم

سلام وب زیبایی دارین. منم یه کلبه حقیرانه دارم خوشحال میشم بیاین.