رنگ صبح

همین که صـــبح نازم میکند کافیست...

همین که نسیــــم با نوازشش شبنمهای صبحگاهی صورتم را

پاک میکند

گویی دنیا برای مــــن است...

 

صبح میداند که من دلتنگ چه هستم و

خوب میفهمد  مـــرا ...

رندانه مــرا در آغوشش میگیرد تا رفتن شب را نبینم..

به مرغــان بامداد میگوید بخوانیــــــد...

بخوانید تــــرانه های سحرگاهـــان را...

صبح شـــراب تعارف میکند،

برمیدارم و همه باهم بسلامتی مرغـــکان مینوشیم.


و مـــــن در همین بزم بامدادی باز هم عاشـــق میشوم...


 ناگاه کلاغهای مزاحم باز می آیند و بــزم را پــــر میدهند...

 اما

مــــــــن بیخیال کلاغهای وحشی ، 

مــــــــــــــســـــــــت

در خیابانهای این شهر

 پرواز میکنم

و این مرا کافیستــــــــــــــــــ....

 

خودنویس!!!

/ 17 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادمک برفی من

واییییییییی عزیزممم... عارفه خیلی وقته نیومدم وبتااا.. کلا فراموشیدیم که یه روزی همش تو وبلاگای همین دیگه بودیم البته قبل از این فیسبوک لعنتی[نیشخند][زبان] کتایوووونمااااااااااااااااااااااااااااا بوووووس

سجاد

سلام من تازه با این مجازی آبادتون آشنا شدم و فهمیدم که این خونه ی مجازی متعلق به شماست[چشمک] برا همین اگر مایل بودید برا تبادل لینک خبرمون کنید........... با توجه به نزدیکی به ماه مهر و شروع ترم جدید با مطلبی طنز به نام "برنامه ی هفتگی دانشجویان" به روز هستیم........[نیشخند]

الهه

چه عکس قشنگــــــــــی[رویا]

ادمک برفی من

[چشمک]فقط دیگر لال میشوند و حق را به روبرویی میدهند! این هیچ فرقی با مردن نداره... اپم عارفه جوون بیا[قلب]

زهرا_ض

سلام عزیزم خوبی تو؟ جمله ی بسی پر معنی بود،ممنون :)

fateme

اوهوم...[ناراحت]

پرستوی مسافر

سلام دوستم خوبی؟ جمله ی خیلی سنگینی هست که آدم رو به فکر میندازه. من دوباره اومدم. بهم سر بزن. به امید دیدار [گل]