خدا گفت: صادق باش

...دیروز صبح خدا آرام در گوشم زمزمه کرد: صادق باش...!

و من برخود لرزیدم... و در چشمان آسمان نگریستم و گفتم: خدایم من هنوز صداقت را نیک به یاد دارم اما میترسم... میترسم که صادق باشم. زیرا که بسیار از صداقتم درگذشته ضربه خورده ام و کمرم زیر بی مهری ها و نامهربانی ها و تمسخرها خم شده است.

تو خودت میدانی من صداقت را نیک به یاد دارم. مگر میشود آموخته های خدایم را فراموش کنم، اما از به کار بستن آن بسیار هراس دارم.

و خدایم با چشمان آسمانی اش به من نگریست و گفت: به من اطمینان داشته باش...

من سخت به خدایم اطمینان دارم. اما هربار که میخواهم با صداقت کلامم را جاری کنم ، زبانم قفل میشود و آن قلمی که برای دیگری مینویسد واژه هایش را فراموش میکند.

چه درد است که بخواهی صادق باشی و نتوانی...

دوای دردم را خوب میشناسم و آن هم صداقت است اما نه از طرف من...

صداقتم سیلی خورده است و هنوز جای سیلی اش گاهی میسوزد و اشک را درچشمانم جاری میکند.

اما حرف خدایم را گوش میدهم....

 

امیدوارم بتوانم.خدایا کمکم کن..

 

 

پ.ن1: آیا بیگانگی ز حد رفت...؟

پ.ن2: از خودم خسته شدم.

پ.ن3: و از تکرار هم خسته شدم.

پ.ن4: چرا اشتباه شد؟

پ.ن5: کاش عرفه رو بیشتر درک میکردم...

پ.ن6: خدایا به قلم و زبان و واژه هایم قدرت صداقت بده.

پ.ن7: خوب میدانم که هرگز جواب بی مهری را نباید با بی مهری داد. و جواب نمیدانم و... را با نمیدانم و... زیرا اگر از دوجانب سختی و... باشد همه چیز نابود میشود. میخواهم سعی کنم کوتاه بیایم و درمقابل علامات سوال دوستانم، سازنده ی علامت سوال بزرگتری نباشم. شیرینی گفتن و جواب دادن بی نهایت برابر بیشتر از نگفتن و در مجهول گذاشتن دیگران است. زیرا رسم من این است: آنچه برای خود میپسندی برای دیگران نیز بپسند و آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران نیز مپسند.

/ 53 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سعیده

آن وقت‌ها که خودم خیلی کوچک بودم و به قول بزرگ‌ترها هنوز عقلم نمی رسید!, همه چیز را جور دیگری می‌دیدم, و فکر می‌کردم آدم بزرگ‌ها خیلی خیلی بزرگ‌ و با ما بچه‌ها متفاوت‌اند و هر چقدر ما ناقصیم آنها کاملند و بی عیب... فکر نمی‌کردم یک روز بیاید که به عنوان یک آدم بزرگ اولا آرزو کنم که برگردم به دوران بچگی ثانیا توی همه تو چیز زندگی گیر کنم. فکر نمی‌کردم برای حل مشکلاتم خیالبافی کنم و خیلی چیزها, از مشکلات زندگی شخصی‌ام گرفته تا مسائل کارم توی مدرسه, تا تربیت بچه‌های خودم (که از همه سخت‌تر است) مرا مچاله کند!

سعیده

آن وقت‌ها که خودم خیلی کوچک بودم و به قول بزرگ‌ترها هنوز عقلم نمی رسید!, همه چیز را جور دیگری می‌دیدم, و فکر می‌کردم آدم بزرگ‌ها خیلی خیلی بزرگ‌ و با ما بچه‌ها متفاوت‌اند و هر چقدر ما ناقصیم آنها کاملند و بی عیب... فکر نمی‌کردم یک روز بیاید که به عنوان یک آدم بزرگ اولا آرزو کنم که برگردم به دوران بچگی ثانیا توی همه تو چیز زندگی گیر کنم. فکر نمی‌کردم برای حل مشکلاتم خیالبافی کنم و خیلی چیزها, از مشکلات زندگی شخصی‌ام گرفته تا مسائل کارم توی مدرسه, تا تربیت بچه‌های خودم (که از همه سخت‌تر است) مرا مچاله کند!

سعیده

آن وقت‌ها که فکر می کردم معلم‌ها بزرگ‌ترین و باسوادترین و بی‌عیب‌ترین آدم‌های روی زمین هستند و از آنها بالاتر و داناتر هیچ‌ کسی پیدا نمی‌شود؛ فکر نمی‌کردم یک روزی وقتی خودم معلم بشوم مجبورم صورتم را با سیلی سرخ نگه دارم. کاری به پول و حقوق دردسرهای شغلی‌ام ندارم با این چیزها سالهاست که خو کرده‌ام وخم به ابرو نیاورده‌ام- اما مشکل توی تلقی خودم از خودم است! توی توانایی‌ها و کارایی‌های من است. نمی دانم واقعا آن طوری که دانش آموزهای طفلی معصومم به من نگاه می کنند هستم یا نه؟! خلاصه ...

سعیده

آن وقت‌ها که فکر می کردم معلم‌ها بزرگ‌ترین و باسوادترین و بی‌عیب‌ترین آدم‌های روی زمین هستند و از آنها بالاتر و داناتر هیچ‌ کسی پیدا نمی‌شود؛ فکر نمی‌کردم یک روزی وقتی خودم معلم بشوم مجبورم صورتم را با سیلی سرخ نگه دارم. کاری به پول و حقوق دردسرهای شغلی‌ام ندارم با این چیزها سالهاست که خو کرده‌ام وخم به ابرو نیاورده‌ام- اما مشکل توی تلقی خودم از خودم است! توی توانایی‌ها و کارایی‌های من است. نمی دانم واقعا آن طوری که دانش آموزهای طفلی معصومم به من نگاه می کنند هستم یا نه؟! خلاصه ...

سعیده

ببخشید سرتان را درد آوردم. راستش خواندن نوشته‌ی یکی از بچه‌ها این قدر من را به هم ریخت. معلم من ... اگر می‌توانستی با تلسکوپ گالیله به آسمان نگاه کنی, شاید می‌تونستی من رو ببینی؟ ولی اگر من بخواهم تو را ببینم باید به آسمان هفتم نگاه کنم... اما چگونه؟ شاید بپرسید چرا این حرف را می‌زنم؟ بله معلمی کار انبیاست ... تنها پیامبری هم که به آسمان هفتم رفته حضرت محمد (ص) است. معلمان ما هم مسلمانند. پس فهمیدید چرا گفتم باید معلم را در آسمان هفتم ببینیم و چرا گفتم خودم را در آسمان بالای سر؟ آخه آسمان ما آسمان اول است که در برابر آسمان هفتم هیچی نیست.

سعیده

ببخشید سرتان را درد آوردم. راستش خواندن نوشته‌ی یکی از بچه‌ها این قدر من را به هم ریخت. معلم من ... اگر می‌توانستی با تلسکوپ گالیله به آسمان نگاه کنی, شاید می‌تونستی من رو ببینی؟ ولی اگر من بخواهم تو را ببینم باید به آسمان هفتم نگاه کنم... اما چگونه؟ شاید بپرسید چرا این حرف را می‌زنم؟ بله معلمی کار انبیاست ... تنها پیامبری هم که به آسمان هفتم رفته حضرت محمد (ص) است. معلمان ما هم مسلمانند. پس فهمیدید چرا گفتم باید معلم را در آسمان هفتم ببینیم و چرا گفتم خودم را در آسمان بالای سر؟ آخه آسمان ما آسمان اول است که در برابر آسمان هفتم هیچی نیست.

سعیده

پس معلمی به همین سادگی هم نیست پس فعلا خداحافظ و به امید دیدارتان ای وارث انبیاء و امامان. ای معلم بعد از خواندن نوشته‌ی سعید قهرمانی بیشتر به خودم شک کردم. به راستی بچه ها درباره‌ی ما چه فکری می‌کنند و ما...! از آن روز تا کنون دائم به خودم می‌گویم: کار من, کار انبیا است اما اگر بتوانم به آسمان هفتم بروم!

سعیده

بعد می‌گویم از آسمان هفتم چگونه می‌شود آدمها را تربیت کرد؟ راستی انبیا از آسمان هفتم مردم را هدایت می کردند یا از روی همین زمین؟ راستی آنها با بچه‌ها چگونه رفتار می‌کردند؟ برنامه‌ی تربیتی آنها برای بچه‌ها چگونه بود؟ روزی چند ساعت برای بچه‌ها کلاس تربیتی می‌گذاشتند؟ برای یادگیری دین به‌ آنها جزوه و سؤال اضافه و مشق شب و ... می‌گفتند؟ دکتر علیرضا رحیمی مولف کتب هدیه های آسمان

سعیده

سلام عارفه خوبی این چیزایی که نوشتم همون متنی بود که بهت گفته بودم دکتر رحیمی نوشتتش فقط از آخر به اول بخونشون یعنی اولین نظرم آخرین بخش مطلبه دوست داشتی بهم سر بزن منتظرتم بای [لبخند] [گل][تایید][رویا][خداحافظ]

سعیده

راستی [خرخون][خرخون][خرخون][خرخون][خرخون][خرخون] [ابرو] [ابرو] [ابرو] [ابرو] [ابرو] [ابرو] [ابرو] [ابرو] یادته؟!!!!!!!! [سوال]