باران بهاری با نوک انگشتانش به پنجره ی اتاقم میزند، اما مدت هاست که زیبایی های طبیعت را حس نمیکنم. زیرا تو باغ سبز زندگی ام را به بیابانی خشک و سوزان تبدیل کرده ای.

اکنون از آن همه شادابی، تنها درختی محزون و خمیده بر جای مانده.

گویی سالهاست که باران مهرت بر آستان نیازمند دلم نباریده است.

من در جوانی خشک شده ام و تو...

نمیدانم تو در چه حالی هستی،

 اما هرجا هستی فقط برایت بهترینها را آرزو میکنم،

ای مهربانترین بی وفای زندگی ام...