دفتری برای همیشه

 


میگذرد..

زودتر از آنچه تصورش را میکردم.

کوچک میشود..

آنچه روزی تصور میکردم آنقدر بزرگ است که در هیچ کجای زندگی جا نمیشود.

فراموش میشود..

لحظاتی که گمان میکردم تا آخر عمر عذابم خواهم داد.

و چیزی شبیه یک معجزه اما به معمولی ترین شکل ممکن در زندگی اتفاق می افتد..!

 

خودنویس

 

سفر نوشت1: چیزی را نجف جا گذاشتم. حالا که جا گذاشتم ممکن است ساکن آنجا شود. تابعیت آنجا را بگیرد. آنوقت من دیگر تهران را تاب نیاورم. که نمی آورم!

سفر نوشت2: بزرگ بود. از زمین هم بزرگتر. به آسمان رسیده بود و شاید از آسمان هم بزرگتر. اصلا از همه چیز بزرگتر. کربلای خوبم نمازهای زیر قبه های خوب را عجیب عاشق شده ام. رخصت نمازی دیگر تمنا دارم.

 

 

عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سماع

پیش شمشیر بلا رقص کنان می آید

حاش لله که من از تیر بگردانم روی

گر بدانم که از آن دست و کمان می آید

(سعدی)

--------

ترانه (حسِ خوبی داره)

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

 

همیشه روزهای قبل از تحوّل یه جور خاصی عجیب_غریبه. حس خوب داره. حس بدم داره.

اون صدای بوووووومبی که لحظه سال نو از تلویزیون یا رادیو شنیده میشه همیشه دلمو به لرزه میاره. میترسم!

نوروز با تمام رفت و آمداش برای من خیلی عید آرومیه. یه فرصتیه به تک تک چیزایی که بهشون کم فکر کردم، زیاد فکر کنم و بعد 13روز تعطیلی با یه نگاه دیگه وارد روزمرگی هام بشم.

گاهی با خودم میگم آدما موجوداتی نیستن که ارزش اینو داشته باشن که بخواییم روشون عمیق شم و بهشون فکر کنم. چون بی خاصیت ترین موجودات این کره خاکی هستن. ولی از طرفی این میاد تو ذهنم که خدا بعد آفرینش انسان به خودش آفرین گفت..! باید فکر کرد..؟ نکرد..؟ نمیدونم... نمیدونم...

همیشه دلم میخواسته روی حسایی که آدما بهم القا میکنن پایدار باشم. وقتی یکیو دوست دارم تا تهش دوسش داشته باشم. وقتی از یکی بدم میاد تا تهش ازش بدم بیاد. وقتی به کسی حسی ندارمم تا تهش بهش بی حس باشم.

ولی نمیدونم چرا نمیشه؟!! این نشدن هم برام خوب بوده هم بد.

خوب بوده چون خیلی چیزا به دست آوردم.. خیلی چیزا یاد گرفتم.. و...

بد بوده چون خیلی چیزا به دست آوردم.. خیلی چیزا یاد گرفتم.. و...

هرچی میگذره زندگی کردن واسم عجیب تر میشه. آدما عجیب تر میشن و من درماندگیم بیشتر میشه.

آدما عجیبن. آدما ظاهرشون با باطنشون به طور وحشتناکی فرق داره. آدما حتی ظاهرشون با ظاهرشونم فرق داره.

گاهی برای آدما درددل میکنی ولی اون درددل باز میشه یه درددل جدید!

یه داستان عجیبی چند شبه منو خواب میکنه:

همیشه میگفت:

من از سیگار بدم میاد. هیچوقت سیگاری نشو.

بعد از سالها، بخاطر فشارهای زندگی سیگاری شدم.

بهم گفت: سیگار نکش. سیگار نکش. سیگار نکش.

ولی فشار زیاد شد. بدبختی زیاد شد. قرضام زیاد شد.

منم سیگار کشیدم. سیگار کشیدم. سیگار کشیدم.

اون فقط دید سیگار میکشم.

اون رفت.

اون رفت با یه مرد سیگاری ازدواج کرد!

 

بطور عجیبناکی با این داستان کوتاه احساس رفاقت میکنم. با اون مرد سیگاری اولی خیلی دوستم. میخوام بهش بگم

منم نمیدونم چرا ...؟!

 

 

پ.ن: پیامبر صلى الله علیه و آله: اِنَّ اَشَدَّ النّاسِ تَصدیقا لِلنّاسِ اَصدَقُهُم حَدیثا وَ اِنَّ اَشَدَّ النّاسِ تَکذیبا اَکذَبُهُم حَدیثا؛ هر کس راستگوتر است سخن مردم را بیشتر باور مى کند و هر کس دروغگوتر است مردم را بیشتر دروغگو مى داند.

 پ.ن: گاهی فقط سکوت جواب سبکسری است..!

پ.ن: این آهنگ خیلی حس خوبی داره [کلیک]  خو خسته شدم از این آهنگای غم و فراق و دوری و اینا

پ.ن: نوروز مبارک.

پ.ن: حلال کنید.. دارم میرم کربلا..

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

 

اللَّهُمَّ اجْعَلْنِی أَخْشَاکَ کَأَنِّی أَرَاکَ

 اما... چشمهای باز کاملاً بسته!

 

 

«مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ وَ اتَّقى‏ فَإِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ»

اللهم کمکـــــــــــــ..!. . . دوستم داشته باش. ـــ ...

 

 

پ.ن: چرا به روی قرار اینقدر قدم زده ای؟

.

نوشته شده در جمعه ۱٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

یکی دیگر نوشت:

بزرگ شده ام دیگر...

میتوانم از پس اشکهایم بربیایم!

وقتی گربه ای زیر ماشین میرود..

وقتی خبر مرگ دوستی می آید..

وقتی به خاطرات کودکی می اندیشم..

میتوانم کنترل کنم..

حواس پنجگانه ام را..

و وقتی به کسی دروغ میگویم

میتوانم نگذارم صدایم بلرزد..

بزرگ شده ام دیگر...

دیگر هر حرفی را باور نمیکنم

دیگر از هر چیزی برای خودم بتی نمیسازم

و آنقدر قوی شده ام

که چشم در چشم مفتش بگویم

تعهدی را امضا نمیکنم

بزرگ شده ام...

...

(فکر کنم یغما گلرویی)

 

اضافه نوشتم:

بزرگ شده ام؟! بزرگ شده ام که چه بشود؟

که چکار کنم؟!

که بشمارم؟ که ترازو در دست بگیرم و هی قیاس کنم؟

که بگویم شأن من این است که با تو بنشینم و با او ننشینم؟

دارم فکر میکنم کی آرزوی بزرگ شدن کرده ام..؟ انگار هیچوقت..!

خوشحالم که به آرزویم نرسیده ام !

به هیچکدام از آرزوهایم نرسیده ام!!

آرزو چیست؟ آرزو=...؟ دقیق نمیدانم ولی انگار خواستن یک چیز خوب است.

یک چیز خوب چیست؟ ...؟ آن چیزیست که ندارم!

چه چیز دارم؟ چیزهای بد!!

چقدر چیزهای بدی که قبلا داشتم خوب بود. اما آیا من قبلا چیزهای خوب میخواستم؟ یادم نمی آید!

اما حالا میخواهم آرزو کنم

آرزو میکنم

کوچک شوم

نفهم شوم

بدبخت باشم

ساده و احمق باشم

آرزو میکنم که به هیچ آرزویم نرسم!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

 

رَبَّنَا وَ لا تُحَمِّلْنَا مَا لا طاقَةَ لَنَا بِهِ

 

 پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم ، بر ما مقرر مدار!

 

 

286بقره

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٢ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط ع نظرات () |

 

تصور کن مرا وقتی که بیدارم

که دارم پشت هم هی گریه میبارم

 

تصور کن مرا در یک شب تاریک

که درحال تصور کردن رویای دیدارم

 

تصور کن مرا در عصر پاییزی

منم بی تو... اما دوستت دارم

 

تصور کن مرا یک اشتباه، یک وهم

منی که همچنان درگیر انکارم

 

تصور کن، تصور کن، تصور کن

خودت را تا همیشه بین اشعارم

 

 

پ.ن: خودنویس

 

پ.ن: آدمها گاهی مثل عکس میمانند. زیاد که بزرگشان کنی کیفتشان پایین می آید!

پ.ن: توی شیرینی تو اول، قند دوم میشود/مزه سوهان اعلا پیش تو گم میشود (جواد منفرد)

پ.ن: هرقدر نزدیک آمدم کمتر مرا دیدی/ بعداً شنیدم چشمهایت دوربین بودند (پانته آ صفایی)

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ دی ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط ع نظرات () |

موجود عجیبیست و همچنین دوست داشتنی

صدایش به جنون میکشد مرا

آن روز از دور نگاهش میکردم.. هی بغض داشت.. هی میخواست ببارد

کلافه بود انگار..

لباسهایش را در گوشه ای انداخته بود

دیوانه وار خودم را بین لباسهایش غرق کردم

انگار لباسهایش خودش بود!

وقتی آمد آرامم کرد.. آرامم کرد.. و هی آرامم کرد...

حالا که آرام شده بودم داشت میرفت

اه!

لعنتی نرو.. اگر بروی من در این سرما چه کنم؟!

صدایت.. شور و حالت.. بوی خوشت.. هوایت..

می آیی! مگر نه؟!

_...

داری کم کم میروی، اما

زود بیا پاییز خوبِ من

زوووود بیا پاییز جانم ...

 

پ.ن: خودنویس

پ.ن: عکسهایی از "او" در ادامه مطلب

(درضمن کلیه عکسها هم "فتو بای خودم" میباشد)


ادامه مطلب
نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

 

 

کودک جان!

داری به چه فکر میکنی؟ به بزرگ شدنت؟ به اینکه آدم بزرگها چه دنیای خوبی دارند؟

فکر نکن!

به هیچ چیز جز کودکی نیندیش..

آدم بزرگها را با حسرت نگاه نکن..

زیرا که من دارم با حسرت نگاهت میکنم!

 

نوشته شده در جمعه ۱ آذر ۱۳٩٢ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

آبان بود. . .

عصرِ نیمه ی پاییزی ترین ماهِ پاییز.

برگها با درختان شهر خداحافظی میکردند.

انگار هوا ابری بود. گویی میخواست ببارد.

در دنیای مادرم، سنگینی میکردم.

آنقدر که سر تا سر  وجودش را به درد آورده بودم.

دیگر در دنیایش جا نمیشدم! آن لحظات هم مادرم درد داشت هم من!

و مادرم از رنج و درد آن دنیا رهایم کرد...

هرسال در نیمه ی پاییزی ترین ماه سال، سنگینیم را حس میکنم.

انگار دنیا برایم کوچک میشود. دردم می آید. به خدا میگویم که...

اما انگار خدا ...

خدایا میشود به من شادی هدیه بدهی؟! :(

 

تولدم مبارک..؟!

 

 

شالوده ام ابتدا سفالین بوده ست

با صورتکی که گاه رنگین بوده ست

این بغض هدیه خدا.. دستش درد...

هرسال تولدم چه غمگین بوده ست

پ.ن: کودک که بودم چقدر همه چیز خوب بود!

پ.ن: بزرگ که شدم چقدر همه چیز دارد بد میشود!

پ.ن: خودنویس


پ.ن: مهرداد نصرتی:

امسال نیز در شب سرد تولدم / تنهاتر از همیشه خودم بودم و خودم

چشم انتظار آمدنت بی شمار بار / تا صبح پشت پنجره هی رفتم آمدم

شیرین من نیامدی اما و تلخ کرد / کام دقیقه ها را کیک تولدم

عصری که آمدی به گمانم دوشنبه بود / عصری که عاشقم شدی و عاشقت شدم

عصری که خط نمیخورد از خوابهای من / عصری که تا هنوز از آن درنیامدم

در برف راه میروم انگار سردم است / انگار سالهاست که در خویش یخ زدم

تو رفته ای و قصه به پایان رسیده است / بیچاره من! هنوز نشستم و مرددم

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

یه روزایی

یه آدمایی

یه جاهایی

یه کارایی

هستن

که حالتو خعلی جا میارن

روحتو تازه میکنن

این ها یادگاری از سالهای خوب و بی دغدغه زندگی هستن. همان سالهایی که مبدامان عطوفت بود و مقصدمان عطوفت... همان سالهایی که زندگی روی خوشش نمایان بود و ....

دوستتان دارم آدمهایِ روزهایِ خوبمقلب


پ.ن: خنده هایمان دقیقا رنگ و بوی همان سالها را میداد و حتی بهتر... کاش هیچوقت بودنمان تمام نمیشد.

پ.ن:

در مدرسه بی جواز میخندیدیم

طولانی و نغمه ساز میخندیدیم

دیروز دوباره دورهم جمع شدیم

با یاد قدیم، باز میخندیدیم*

*اصل ردیف چیز دیگریست که از آوردن اصل آن دچار معذوریت شدیم!

پ.ن: خود نویس

نوشته شده در جمعه ۱٠ آبان ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ع نظرات () |

یک وقت هایی وقتهای خوبی است

یک وقت هایی دستهایم را میگیرم جلوی چشمانم و میشمارم

ده تا انگشت

چرا  هد آت ؟

دریافت شد!

 

 

پ.ن: خودنویس ؛ چرت نویس

 

پ.ن:

ولادیمر: خب؟ چیکار کنیم؟

استراگون: بیا کاری نکنیم. مطمئن تره!

در انتظار گودو - ساموئل بکت

نوشته شده در جمعه ٢٦ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ توسط ع نظرات () |

صدای خش خش برگها که می آید، سبز میشوم.

پرستوهای مهاجر، برایم آواز نو شدن میخوانند.

باران که می بارد، شکوفه های دلم تازه میشوند.

پاییز، بهارِ من است...

 

 

 

پ.ن: خودنویس

پ.ن: سرگشته و مِی خواره و رندیم و نظرباز (حافظ)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط ع نظرات () |