آسمان گاهی میگیرد و گاهی می بارد. گاهی مغرور است و گاهی از گریه شرم ندارد...
آسمان هم عجیب شده است...!
یک تصمیم خاص گرفته ام. تصمیم گرفته ام عصبانیتم را منهدم کنم! زیرا عصبانیت را منهدم نکنم، آنوقت خیلی چیزها را منهدم میکند.
تصمیم سختی است اما ایمان دارم خواستن توانستم است.
حافظ چندی پیش گفت:
منم که شهره ی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن
راست میگوید. سهراب هم گفته: چشم ها را باید شست...
پس دیگر زیبا میبینم. و میدانم زیبا ندیدن یک نوع مرض است. یک نوع بیماری وحشتناک!

همین.
پ.ن1: به علت امتحانات ترم اول کمی کمتر می آیم.
پ.ن2: فرا رسیدن ایام محرم و شهادت امام حسین علیه السلام را تسلیت میگویم.
پ.ن3: (به یکی:) من احتمالا، شاید، مثلا و... دوست نیستم. دوستم! شاید تا به اکنون بهت ثابت نشده. اما ثابت میکنم.
پ.ن4: کریسمس مبارک.

...دیروز صبح خدا آرام در گوشم زمزمه کرد: صادق باش...!
و من برخود لرزیدم... و در چشمان آسمان نگریستم و گفتم: خدایم من هنوز صداقت را نیک به یاد دارم اما میترسم... میترسم که صادق باشم. زیرا که بسیار از صداقتم درگذشته ضربه خورده ام و کمرم زیر بی مهری ها و نامهربانی ها و تمسخرها خم شده است.
تو خودت میدانی من صداقت را نیک به یاد دارم. مگر میشود آموخته های خدایم را فراموش کنم، اما از به کار بستن آن بسیار هراس دارم.
و خدایم با چشمان آسمانی اش به من نگریست و گفت: به من اطمینان داشته باش...
من سخت به خدایم اطمینان دارم. اما هربار که میخواهم با صداقت کلامم را جاری کنم ، زبانم قفل میشود و آن قلمی که برای دیگری مینویسد واژه هایش را فراموش میکند.
چه درد است که بخواهی صادق باشی و نتوانی...
دوای دردم را خوب میشناسم و آن هم صداقت است اما نه از طرف من...
صداقتم سیلی خورده است و هنوز جای سیلی اش گاهی میسوزد و اشک را درچشمانم جاری میکند.
اما حرف خدایم را گوش میدهم....
امیدوارم بتوانم.خدایا کمکم کن..

پ.ن1: آیا بیگانگی ز حد رفت...؟
پ.ن2: از خودم خسته شدم.
پ.ن3: و از تکرار هم خسته شدم.
پ.ن4: چرا اشتباه شد؟
پ.ن5: کاش عرفه رو بیشتر درک میکردم...
پ.ن6: خدایا به قلم و زبان و واژه هایم قدرت صداقت بده.

پ.ن7: خوب میدانم که هرگز جواب بی مهری را نباید با بی مهری داد. و جواب نمیدانم و... را با نمیدانم و... زیرا اگر از دوجانب سختی و... باشد همه چیز نابود میشود. میخواهم سعی کنم کوتاه بیایم و درمقابل علامات سوال دوستانم، سازنده ی علامت سوال بزرگتری نباشم. شیرینی گفتن و جواب دادن بی نهایت برابر بیشتر از نگفتن و در مجهول گذاشتن دیگران است. زیرا رسم من این است: آنچه برای خود میپسندی برای دیگران نیز بپسند و آنچه برای خود نمیپسندی برای دیگران نیز مپسند.

پ.ن: هیچی ! ! !
تولد بهانه ای است که به یاد آورم یک سال دیگر گذشت...
نمیدانم چرا سالروز تولدهایم اعماق وجودم اصلا شاد نیست.
خنده هایم تصنعی است.
چون محکوم به لبخند هستم. محکوم به اجرای آداب!
پ.ن1: عهدم را شکستم. همان که قرارگذاشته بودم گریه نکنم.
پ.ن2: این روزها بسیار میگریم. هم از درون و هم از بیرون.
پ.ن3: آدمها چقدر زود تغییر میکنند.
پ.ن4: تنهایی بد دردیه.
پ.ن5: خدا جونم قربونت برم.
پ.ن6: زمان بسیار رسوا کننده است.
پ.ن7: آیا میتوان با آدمها دوست صمیمی شد؟
پ.ن8: بیش از پیش آرزوی مرگ میکنم.
پ.ن9: خدایم تو به من هدیه تولد چه میدهی؟؟!
"هو الحق"
هیچ کس در این دنیا نمی داند که یک هفته چند سال است،
چند هزار سال است؟
کسی چه می داند که هفته هایی هست که از آغاز تا پایان ابدیت است،
هفته هایی که گویی «همیشه» است.
کسی چه می داند؟
کسی چه می داند که چه می کشم؟
حال می فهمم که خدا زمین و آسمان و ستاره ها و درخت ها
و همه و همه را در یک هفته آفرید یعنی چه؟
چه ساده اند آنها که نمی فهمند، یک هفته را برای آفریدن هستی
کم می دانند و سبک می دانند!!
((« دکنر شریعتی عزیز و مهربان و بی نظیر»))

پ.ن1: آدم آهنی بودن خیلی خوبه! میخوام آدم آهنی بشم.
پ.ن2: 5شنبه شعری رو خوندم که قبلا هروقت میخوندمش محال بود گریه نکنم، اما اون روز وقتی خوندمش حتی یک قطره اشک هم نیامد...
پ.ن3: کلا انگار بهتره نسبت به بعضی چیزا بی توجه باشم.
پ.ن4: میدونید که من متاسفانه تلافی کردن بلد نیستم. اما میخوام یاد بگیرم. امیدوارم استعدادشو داشته باشم.
پ.ن5: کشف کرده ام دارای یک نوع بیماری ناشناخته روحی هستم.( بعدا اینجا براتون بیشتر توضیح میدم)
پ.ن6: چقدر از زندگی دایره وار بدم میاد.
پ.ن7: دلم واسه ماه رمضان خـــــیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلـــــــــــــــــی تنگ شده.
پ.ن8: از معده درد عصبی رنج میبرم.
پ.ن9: کاش دکتر شریعتی عزیزم هنوز هم در قید حیات بود.
خوشحال میشم بهم رای بدید:

